چرخ خیاطی
عمران صلاحی اینها توضیحاتی بود که به مامور انتظامی دادیم! عمران صلاحی-حالا حکایت ماست. نوشتن درباره ی تو به پشت خوابیدن در زندان و به خا طر آوردن تو آنچه را که آن روز در آنجا گفتی نه خود واژه هایت بلکه عطر دنیای آن روز هایت... چه زیباست اندیشیدن به تو. ناظم حکمت چون نان و نمک چون لبان گر گرفته از تب که نیمشبان در التهاب قطره ای آب بر شیر آبی بچسبد... ناظم حکمت کاری که توی خانه ی ما رسم بود و هر وقت که یک کدام از ما دلش برای آن دیگری تنگ می شد می رفت توی کمد اتاق او و چند دقیقه ای توی کمد او همه چیز را بو می کشید و ریه هایش را از عطر تن و لباس آن دیگری پر می کرد... بهش زنگ زدم و گفتم این آخر بی انصافی است که او بتواند بیاید خانه ی ما و برود توی کمد اتاق هر کدام از ما آن وقت ما این فرصت را نداشته باشیم که پا بشویم برویم خانه اش تا همین کار را بکنیم. گفت :بیا...هر وخ دلت خاس بیا. کافه پیانو-فرهاد جعفری دلم شور میزد.تا صبح بالا ی سرش راه میرفتم.بعد تر برام آب می آورد و قرص آرام بخش.می گفت"بخواب مامان بخواب!" "انگار گفته بودی لیلی" پ.ن:هیچ وقت این قدر از یک کتاب ننوشته بودم.این کتاب را دوست دارم.فقط پنجاه صفحه مانده تا تمامش کنم.در روز بیشتر از سه بار سراغش نمیروم.هر بار که می خوانمش سر گیجه میگیرم.حالت تهوع.به قول مستانه ی داستان"کوبیده میشوم".این است که قول داده ام دیگر نخوانمش!آخر این هم قول بود من دادم؟ علی تو باید بدانی چرا آمده ام مشهد.چرا بعد از این همه سال روم را برگردانده ام و با تو پشت سرم را نگاه میکنم... توی همین اتاق بود.ایستاده بودی پشت پنجره و گنبد طلایی را تماشا می کردی.تو هم خواب تنهایی من را دیده بودی.گفتی دیدی تنها مانده ام.پشت یک اتوبوس نشسته ام.پام را روی ترمز می کوبم.اما اتوبوس نمی ایستد.تو از جایی که هستی داد می زنی و می گویی این ترمز ها بادی است.من نمیشنوم.از فریاد خودت بیدار شده بودی.من هم خواب تنهایی ام را که دیده بودم برات تعریف کردم.دستهام را گرفتی.سرت را توی دستهام قایم کردی و گفتی:"تنهات نمی ذارم.قول می دم...". "انگار گفته بودی لیلی" تو دستهات را حلقه کردی دور من.رفتیم وسط جمعیت... زنها چادرشان را بسته بودند به کمرشان-شاید برای آنکه زیر پا نماند.چادر من روی سرم لیز می خورد.اما تو بودی تا مواظب من و چادرم باشی.دستهام که رسید به ضریح نمی دانم چرا اشک از چشمهام ریخت.سرم گیج می رفت.دلم می خواست ارام با این سرگیجه خلوت کنم.با تو و این سرگیجه. "انگار گفته بودی لیلی" اثر سپیده شاملو پ.ن:این رمان با این جمله شروع میشه: بمبها از آسمان ریختند روی خانه همسایه.تو از ایوان پرت شدی و مردی.
چشم مردم را گریان بینند
گاز اشک آور را ول کردند
خنده آور بود...
| Design By : Night Skin |



