تبليغاتX
چرخ خیاطی


چرخ خیاطی

دلشان می خواست
چشم مردم را گریان بینند
گاز اشک آور را ول کردند
خنده آور بود...

عمران صلاحی

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:32 توسط منا سودی| |

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:9 توسط منا سودی| |

مادر عیال,چشمش را عمل کرده است.دکتر سپرده که تا یک ماه نباید گریه کند.چون اگر اشکش در بیاید,مثل این است که نمک روی زخم پاشیده.خلاصه,هم سعی دکتر باطل می شود و هم هزینه ی عمل جراحی.توی این هیر و ویر,مادر عیال,برادرش فوت می کند و همه ی بستگان و آشنایان باید طوری رفتار کنند که او از ماجرا بویی نبرد.عیال ما می ماند بر سر دو راهی.هم باید به خانه ی مادرش سر بزند,هم به خانه ی دایی مرحومش.پیش مادر باید خوشحالی کند و بخندد,پیش زن دایی باید غمگین باشد و گریه سر بدهد.به این یکی باید تبریک بگوید و به آن یکی تسلیت.عیال ما با همه ی این مشکلات کنار آمده,حالا تنها مشکل او تغییر ظاهر است.پیش مادر که می رود,باید لباس رنگی و شاد بپوشد,پیش زن دایی اش که می رود باید لباس مشکی تنش کند.ناچار شده دو دست لباس بردارد و دو تا روسری.عرض شود حالا هم عازم خانه ی مادر عیال هستیم و جهت تغییر دکوراسیون,ماشین را مثلا در جای خلوت نگه داشته ایم.

 اینها توضیحاتی بود که به مامور انتظامی دادیم!

 عمران صلاحی-حالا حکایت ماست.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 13:19 توسط منا سودی| |

چه زیباست اندیشیدن به تو

نوشتن درباره ی تو

به پشت خوابیدن در زندان و به خا طر آوردن تو

آنچه را که آن روز در آنجا گفتی

نه خود واژه هایت

بلکه عطر دنیای آن روز هایت...

چه زیباست اندیشیدن به تو.

ناظم حکمت

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 21:53 توسط منا سودی| |

تو را دوست دارم

چون نان و نمک

چون لبان گر گرفته از تب

که نیمشبان در التهاب قطره ای آب

بر شیر آبی بچسبد...

ناظم حکمت

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 21:44 توسط منا سودی| |

...بعدش به گل گیسو گفته برود کارتون ببیند و او که ازش پرسیده مگر می خواهد کجا برود بهش گفته می خواهد برود توی کمد بابایی بنشیند و یک کم بو بکشد.

کاری که توی خانه ی ما رسم بود و هر وقت که یک کدام از ما دلش برای آن دیگری تنگ می شد می رفت توی کمد اتاق او و چند دقیقه ای توی کمد او همه چیز را بو می کشید و ریه هایش را از عطر تن و لباس آن دیگری پر می کرد...

بهش زنگ زدم و گفتم این آخر بی انصافی است که او بتواند بیاید خانه ی ما و برود توی کمد اتاق هر کدام از ما آن وقت ما این فرصت را نداشته باشیم که پا بشویم برویم خانه اش تا همین کار را بکنیم.

گفت :بیا...هر وخ دلت خاس بیا.

 

کافه پیانو-فرهاد جعفری

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:16 توسط منا سودی| |

تا خرمنت نسوزد

احوال ما ندانی....

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:49 توسط منا سودی| |

نوزاد که بود گریه میکرد.بغلش میکردی.اندازه شانه ات بود.سرش را می گذاشت روی شانه ات.تنش روی سینه ات گم میشد.حوله را خیس می کردم.آرام همین طور که راه میرفتی کف پاهاش را با حوله خنک میکردی.دلت شور میزد.بزرگتر که شد می نشست روی تخت.این ور آن ورش را نگاه می کرد.می زد زیر گریه.بعد تر می گفت "حالم بده".بعد تر دیگر نبودی.می رفتم بالای سرش.آب می بردم و شربت تب بر.می گفتم"بخور مامان جون خوب میشی...".

دلم شور میزد.تا صبح بالا ی سرش راه میرفتم.بعد تر برام آب می آورد و قرص آرام بخش.می گفت"بخواب مامان بخواب!"

"انگار گفته بودی لیلی"

پ.ن:هیچ وقت این قدر از یک کتاب ننوشته بودم.این کتاب را دوست دارم.فقط پنجاه صفحه مانده تا تمامش کنم.در روز بیشتر از سه بار سراغش نمیروم.هر بار که می خوانمش سر گیجه میگیرم.حالت تهوع.به قول مستانه ی داستان"کوبیده میشوم".این است که قول داده ام دیگر نخوانمش!آخر این هم قول بود من دادم؟

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 21:14 توسط منا سودی| |

علی تو زیادی شریف بودی.آن قدر که حالا بهت شک می کنم.نه به محبت هایی که می کردی.نه به محبت هات.به تعریف شرافت و تعریف تو...

علی تو باید بدانی چرا آمده ام مشهد.چرا بعد از این همه سال روم را برگردانده ام و با تو پشت سرم را نگاه میکنم...

توی همین اتاق بود.ایستاده بودی پشت پنجره و گنبد طلایی را تماشا می کردی.تو هم خواب تنهایی من را دیده بودی.گفتی دیدی تنها مانده ام.پشت یک اتوبوس نشسته ام.پام را روی ترمز می کوبم.اما اتوبوس نمی ایستد.تو از جایی که هستی داد می زنی و می گویی این ترمز ها بادی است.من نمیشنوم.از فریاد خودت بیدار شده بودی.من هم خواب تنهایی ام را که دیده بودم برات تعریف کردم.دستهام را گرفتی.سرت را توی دستهام قایم کردی و گفتی:"تنهات نمی ذارم.قول می دم...".

"انگار گفته بودی لیلی"

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 9:33 توسط منا سودی| |

از هتل که آمدیم بیرون باد می آمد.باد را دوست داشتی و حرم نزدیک بود.چادر من هی می ماند زیر پام.می خندیدی.آن را پشت سرم جمع می کردی.به حیاط حرم که رسیدیم هر کدام رفتیم یک طرف.من دست کشیدم به یک لنگه در و تو به آن یکی.یشانی هایمان را چسباندیم به در چوبی.بوسیدیمش.چقدر بوی چوب را دوست دارم.

تو دستهات را حلقه کردی دور من.رفتیم وسط جمعیت...

زنها چادرشان را بسته بودند به کمرشان-شاید برای آنکه زیر پا نماند.چادر من روی سرم لیز می خورد.اما تو بودی تا مواظب من و چادرم باشی.دستهام که رسید به ضریح نمی دانم چرا اشک از چشمهام ریخت.سرم گیج می رفت.دلم می خواست ارام با این سرگیجه خلوت کنم.با تو و این سرگیجه.

"انگار گفته بودی لیلی" اثر سپیده شاملو

پ.ن:این رمان با این جمله شروع میشه:

بمبها از آسمان ریختند روی خانه همسایه.تو از ایوان پرت شدی و مردی.

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 9:21 توسط منا سودی| |


Design By : Night Skin